سمولی...

اینجا نوشته هامو‌ مینویسم خاطراتمو افکارمو... و هر چی

سمولی...

اینجا نوشته هامو‌ مینویسم خاطراتمو افکارمو... و هر چی

سمولی...

باید دست هایم را بگیرم خودم را بردارم و ببرم گوشه ای بنشانم... گوشه ای آرام و پر از سکوت...گوشه ای که شاید آبی باشد شاید نباشد... شاید ماه باشد یا خورشید... آسمان باشد و تمام بی نهایتش و یا نوری باشد تا دور دست ها....شاید چمن ها باشد یا نباشد اما رنگ سبزی باشد و قوقوی مرغابی ها... و چیزی که به عنوان خدا در ذهنم ساخته ام باشد...
و آن وقت به اندازه تمام ثانیه های عمرم و تمام انبوه کلمه های ذهنم و به اندازه تک تک غم نومه هایم و دانه به دانه ی شادی های کوچک اما پر از لذتم،برایش آواز بخوانم... و او تماشایم کند... و آواز بخوانم و تماشایم کند ....و آواز بخوانم و تماشایم کند...
کانال تلگرام نقاشیام:samiart1@
اینستاگرام: _samiraf_
توییتر: samirafk1
پینترست: samirafk1
گودریدز: samirafk

51

يكشنبه, ۲۰ آبان ۱۳۹۷، ۰۴:۰۰ ب.ظ

حذفش نمیکنم چون دلم نمیاد... یه آرشیو دو ساله س از نوشته هام. با وبلاگ قبلی میشه دو سال. میذارم همینجوری بمونه. اما دیگه پستی نمیذارم... چقدر زمان زود میگذره. دو ساله که اینجا مینویسم. دنیای وبلاگ نویسی ِ قشنگ. وقت خداحافظیه. جالبه که با اون هم همینجا آشنا شدم. از دنیای وبلاگ و مجازی اومد تو دنیای من. کی فکرشو میکرد عاشقش بشم. کی فکرشو میکرد از اون سر دنیا ببینیم همو. دو‌آدم از دو قسمت مختلف ایران. اون از اون سر من از این سر...  از دو‌زندگی ِ متفاوت... شد عشق دلم... معلومه که هنوزم دوستش دارم. معلومه دوست داشتنش تو‌قلبمه اما حس میکنم خودم مردم. احساسم مرده. قلبم تیکه تیکه شده و هر تیکه ش افتاده یه گوشه. چجور‌ جمعش کنم‌. میشه اصلن جمعش کرد؟ حس میکنم یه بچه داشتم یه سالش شده و حالا بچه مو ازم گرفتن و میگن مرده و نمیتونم مرگشو باور کنم... و دارم انکارش میکنم... من مرگو باور ندارم. هیچ وقت باور نکردم... هیچ وقت... 

خداحافظ وبلاگ قشنگم. پناهگاه روزهای دلتنگیم.... 

  • سمولی ..

50

پنجشنبه, ۱۷ آبان ۱۳۹۷، ۰۶:۴۴ ب.ظ

عصری با خاهرهام رفتیم پیاده روی. دور پارکو چند دور زدیم. حرف میزدیم و فکر نمیکردم. تو هوای خوب نزدیک غروب، میون درخت ها و برگ ها و راه میرفتیم. دارم هر کاری میکنم که فکر نکنم. تنها نباشم و تو خودم نباشم. وبلاگمو میخام حذف کنم. دوران وبلاگ نویسی برای من ب اخرش رسیده. بعد از یازده سال فکر میکنم باید با اینجا خدافظی کنم. اما نوشتن برای من هیچ وقت تموم نمیشه. بازم مینویسم... این بار تو دفترم... و همینطور اینستای قشنگ... 

  • سمولی ..

49

پنجشنبه, ۱۷ آبان ۱۳۹۷، ۱۱:۴۸ ق.ظ

اوایل رابطه مون که از هم جدا شده بودیم. دو روز نتونستم دووم بیارم بهش زنگ زدم گفتم چرا این کارو کردی اونم تو این شرایط. مگه نمیدونی من موقع امتحانامه.نمیدونی درس دارم نمیتونم تمرکز کنم بخونم.  میذاشتی یه ده روز بگذره امتحانام تموم شه بعد این مسئله رو مطرح میکردی. دوستش داشتم. مگه میتونستم بدون اون دووم بیارم. گفت خب میگی چیکار کنیم میخای ده روز دیگه هم با هم باشیم. خنده مون گرفته بود از این حالت مسخره. مسخره میکردیم که وارد ده روز بعد از کات شدیم. چرا اونا که کات میکنن این مرحله رو انجام نمیدن. و بعد اون ما با هم موندیم و اون ده روز گذشت و الان شده یه سال... یه سال با تمام خاطراتش. با تمام لحظه هاش که به این راحتی از ذهنم پاک نمیشن. کاش میشد الانم وارد ده روز بعد از جدا شدن بشیم. کاش اصلن این یه رسم بود بین همه کسایی که از هم جدا میشن... که شاید ده روزاشون بشه صد روز...بشه هزار روز...  شاید ده روز من از تو هم بیشتر از این بشه... که هر روزش برای من قد یه عمر زندگیه. من روزهای بیشتری رو میخام از تو... تو کجایی... کجایی... 

  • سمولی ..

48

چهارشنبه, ۱۶ آبان ۱۳۹۷، ۰۴:۵۱ ب.ظ

من نمیفهمم چرا نمیتونم کنارش باشم... نمیفهمم... 

دلم تنگ شده براش... 

  • سمولی ..

47

چهارشنبه, ۱۶ آبان ۱۳۹۷، ۰۹:۲۳ ق.ظ

مثل ذکر تسبیح باید با خودم تکرار کنم. تو حق نداری آرامش زندگی یه نفر و راحتی و آسودگیشو ازش بگیری و اونو از داشتن زندگی که دلش میخاد داشته باشه محروم کنی. 

تو حق نداری بمونی تو رابطه ای وقتی طرف مقابلت این رابطه رو نمیخاد

تو حق نداری با کسی باشی که از نظرش تو ایده آل ترین و بهترین نیستی و هر چقدر که تو رو میشناسه حس میکنه داره دورتر میشه از اون چیزی که میخاد. 

تو عالی ترین هستی. بهترین هستی. فقط آدم ِ اون نیستی. تو ارزشت بالاست و باید مراقب خودت باشی و خودتو مثل همیشه دوست داشته باشی. بشه ذکر هر روزم... روزی هزار بار... روزی هزار بار.... 

  • سمولی ..

46

سه شنبه, ۱۵ آبان ۱۳۹۷، ۱۲:۳۰ ب.ظ

صبح بیدار شدم با صدای بارون نگاه ساعت کردم دیدم پنج و نیمه. حس بدی داشتم.  داشتم فکر میکردم چه کابوس بدی دیدم. چه اتفاق بدی. و حالم گرفت. بیشتر فکر کردم دیدم کابوس نبود همش واقعی بوده. چشمامو بستم. کاش میشد بخابمو دیگه هیچوقت بیدار نشم

  • سمولی ..

45

دوشنبه, ۱۴ آبان ۱۳۹۷، ۰۷:۱۹ ب.ظ

دارم حواسمو پرت میکنم ک‌ کلافگیم کم شه و یادم بره

چ جالب به این نکته رسیدم این کاریه که باید با غم هام بکنم

دارم میرم دوش بگیرم زی.ن.ب خنگول هوس ترخینه کرده و بلد نیست درست کنه. اومده اتاقمون میگه اکی مری ف. اطی نیستن؟ قشنگ از من مطمئنه ک منم بلد نیستم ب خودش زحمت نمیده بپرسه :))) 

از دیشب هوا اینجا بارونیه. و همش دلم میخاد تو محوطه باشم... دیشب با لباس ن چندان مناسب رفته بودم زیر بارون و قدم میزدم. بعد ک اومدم اتاق نشونه های سرماخوردگی داشت پیدا میشد میگفتم غلط کردم غلط کردم :)) 

هوم...

  • سمولی ..

44

پنجشنبه, ۱۰ آبان ۱۳۹۷، ۱۰:۰۵ ب.ظ

میگه همش دلتنگی همش ناراحتی و این حرفا... میگه اذیتت میکنه این رابطه... بهش گفتم دیگ از دلتنگیام نمیگم غر نمیزنم نق نمیزنم ناراحت و اذیت هم نیستم... حالا اما گوشه ی اتاقم مچاله شدم تو خودم و دارم بی صدا اشک میریزم. نوشته بغلل. براش مینویسم بغل و اشکام سر میخوره رو گونه هام... ‌

  • سمولی ..

43.دارم به خودم کمک میکنم۳

سه شنبه, ۱ آبان ۱۳۹۷، ۰۸:۲۳ ب.ظ

توی این مدتی ک خیلی اتفاقا برام افتاد. ینی میشه گفت بخش بزرگی از زندگیم توی همه ی مدتی که افسرده بودم خیلی چیزا یاد گرفتم. یه زمانی فکر میکردم اگه کسی رو از ته دل دوست داشته باشم و اونم منو از ته دل دوست داشته باشه افسرده نیستم. اما اصل قضیه اصلن به این مربوط نمیشد. شاید ی کم تسکین دهنده بود و باعث میشد یادم بره افسردگیمو. اما هیچ وقت باعث نشد که برای همیشه از بین بره.  اینو تو این یه سال رابطه فهمیدم.  که مشکل افسردگی مشکل تمام ناراحتیام و خستگیام خود منم... اره خود من... تو یه برهه ای فکر کردم بذارم یه کم بیخیال باشم... بذار ببینم زندگی چطور میگذره... بذار هیچ توقعی از خودم نداشته باشم... هیچ انتظاری از خودم نداشته باشم و هیچ هدفی نذارم.... سعی کنم خودمو دوست داشته باشم... و حالا همین تا حدودی بهم کمک کرد. خودمو دوست داشتم و مراقب خودم بودم. سعی کردم هر کاری کنم برای خودم ک شادی رو تجربه کنه. آورتینکینگ و بذاره کنار... و به هیچی فکر نکنه... و کمک هم کرد.... خیلی وقتا یار اذیت میشد بهم میگفت چرا درس و دانشگات برات مهم نیس چرا هیچی برات مهم نیس. من اما خسته تر از این حرفا بودم... من تنها چیزی ک بهش نیاز داشتم آرامش بود... بی فکری بود... و انگار بهم کمک هم کرده.... حالا خیلی چیزها راجعب خودم فهمیدم... حس میکنم دارم به خودم کمک میکنم... حس میکنم شدم دکتر خودم... و روند درمانی که برا خودم در نظر گرفتم داره خوب پیش میره... حس میکنم مرحله ی اولش جواب داده و حالا میخام وارد مرحله بعدی شم... هوم.... 

  • سمولی ..

42

دوشنبه, ۳۰ مهر ۱۳۹۷، ۰۶:۱۹ ب.ظ

امروز به اندازه ی چند سال گریه کردم و خوابیدم.... معس میاد تو اتاق میگه چراغو روشن کنید این دختر بیدار شه همش خواب بود الان شب میشینه فکر و خیال و گریه کردن... 

نمیتونم حرف بزنم... نمیدونم چی شد بینمون... من ک داشتم فکر میکردم چطور تحمل کنم ک تا دو سه روز ازم دلخور باشی و باهام سرد باشی... داشتم فکر میکردم از این ب بعد هر وقت اصبانی یا ناراحت بودم قبل از این ک حرفی بزنم یادم باشه قراره تا چند روز تو رو مثل همیشه پیش خودم نداشته باشم و لال بشم، آخه این حرفا چی بود... چطور میتونی با منی ک نمیتونم  یه روز دلخوریتو ببینم این حرفا رو بگی... 

امروز همش خاب بودم یا اگه بیدار بودم در حال گریه کردن... الان ک معس چراغو روشن کرد از ترس این که نبینه اشکامو و چیزی بهم نگه دستمو گذاشتم رو چشمم ک مثلا فک کنه خابمو از نور چراغ اذیت شدم.... 

هیچ وقت نمیتونستم تصور کنم انقدر زیاد گریه کنم و این همه اشک از کجا... چشمام میسوزه... 

  • سمولی ..