سمولان

اینجا نوشته هامو‌ مینویسم خاطراتمو افکارمو... و هر چی

11

  • ۲۳:۴۱

صبح امتحانا رو دادم اون دوتا رو و همینکه تموم شد و ازش گذشتم حس سبک تری دارم هر چی که بود... ظهری زنگ زدم ب آینداک قبل از این ک بخوابم داشتیم حرف میزدیم متوجه نمیشدم چی میگع.. بعد از چند دقیقه دوباره یه چیزی گفت گفتم چیی دوباره تکرار کرد گفتم چی... بعد از چند لحظه ک رفت بیرون صداشو از حالت عادی بالاتر برد گفت دارم میگم گوشی. یه چند لحظه صبر کن  و اینا. گفتم ینی ک چی با من اینجوری میحرفی ؟کاری ندارم بات اصن. گفت من بخاطر تو از اتاق پاشدم اومدم بیرون.حالا میگی کاری ندارم.  گفتم نمیخام بخاطر من بیای وقتی اینجوری میحرفی برگرد همون جا. دیگ خدافظ. اونم گف خدافظ. و همینا باعث شد اصاب هر دومون خورد شه. گوشی و بندازم یه طرف و خاب بعد از امتحانمو برم... بعد هم اتاقیم بیاد یه کم باش حرف بزنم بعد دوباره یادم بیاد حرفای بین من و آینداک و بش زنگ بزنم جواب نده.. بعد بگم ولش کن من چرا خودمو ناراحت کنم و فلان... بعد هی مدام یادم بیاد... اونم مدام یادش بیاد و در حد چند تا پیام بدیم... عصری برگشتم خونه. راستش این مدت زیادتر از همیشه خابگا بودم و عادت کردم یه جورایی و خونه رو دوست ندارم. تو قطار یه دختره نشست کنارم و کلی حرف زدیم. ینی بیشتر اون حرف زد. شنیدن قصه ی آدما رودوست دارم. سی و دو سالش بود. بازاریاب بود و تو یه شرکت کار میکرد. کلی پول جمع کرده بود خونه خریده بود و کلی قسط و وام. سفر میرفت. خانواده ی مذهبی داشت که هنوز نتونسته متقاعدشون کنه و این رفتاراشو و شکل و ظاهرشو بنظر دوست ندارن ولی دیگه چیزی بهش نمیگن. بعضی کاراشم پنهونی میکنه. میخاد این قسطاش ک تموم شد بره تو خونه خودش زندگی کنه و ازدواج نمبخاد بکنه. و میخاد یه دختر بیاره بزرگ کنه... گذشتشو دوس نداشت. سی سالگی شو دوست نداشت. از خاهرش گفت. از خانوادش... محیط کارش. گفت رئیسش قراردادشو یک ماهه کرده. اونم قرار داد اینو که انقد برای شرکت خوب بوده. ناراحت بود. میگفت همکاراش زیرابشو زدن. همکارای جدیدش... و این حرفا... داشتم چند پیام به آینداک میدادم. شب رسیدم خونه. داشتم فکر میکردم چقد خوبه من و آینداک هر چقدرم همدیگه رو اذیت کنیم نمیتونیم تحمل کنیم و شبش نشده آشتی میکنیم. داشتم فکر میکردم باز خوبه این ناراحتی و دلخوریا مال هر دومونه. اگ من ناراحتم میدونم اونم مثل منه. میدونم شب میخاد این بازی وتموم کنه میاد میگه خیلی بدی. و من میدونم این خیلی بدی ینی «چرا از صبح منو ناراحت کردی و اذیتم کردی و پشت تل گفتی نمیخام بات بحرفم.منی ک قبلش گفتم حوصله ندارم از تخت پاشم بخاطر تو رفتم بیرون و تو میگی کاری نداری.»  و منم بگم تو بدی. ینی «خودت بد حرف زدی. خودت خاستی. خودت اصلن حواست نبود و... تو بدی ک منو اذیت کردی و گذاشتی تا الان این وضع باشه..». بعد با هم تمومش کنیم و بشیم مث سابق... هرروز ک میگذره بیشتر داریم همو میشناسیم. انگار هر بار یه چالش جدیده.. و چقدر خوبه بودن با آینداک.. چقدر بزرگ و وسیعه... چقدر میتونم راجعبش حرف بزنم و... و این نوشته ها حتما ادامه داره.... 

  • ۱۲

10

  • ۰۱:۵۲

که تو جانی و جهانی و جهان با تو خوش است... 

مای آینداک

  • ۲۰

9

  • ۱۸:۰۷

لهم.. خستم... نایی ندارم.. 

چقد آینداک و مهتای رواذیت کردم با حرفام... 

چقد خستم... چقد دلم میخاس پیش آینداک بودم الان... تو بدشرایطیم.. دلم میخاد عبور کنم... له شدم... خستم... و همین صحبتا... 

  • ۱۳

8

  • ۱۳:۴۵

خیلی خستم... از این همه بحث و دلخوری ک بینمون پیش میاد خسته شدم. یا من از اون ناراحت میشم یا اون از من... یا من برای اون باید توضیح بدم یا اون برای من... خسته شدم و میدونم خستگی من بخاطر اوضاع خودمه... خستگی اون هم بخاطر شرایط و وضعیتشه... اون شب ک بهش گفتم چرا اینجوری شده بینمون.. چرا اون حس خوبه یه کم طولانی تر بینمون نمیمونه... خودش هم مونده بود ک واقعن چرا.. چرا واقعن انقد مدام و پشت هم دعوامون میشه. اون شب گفت یه جور کلافگی توت میبینم... مدام ناراحت میشی...بعد همه صحبتا گفتم  چرا من باید کلافه باشم... معلومه من از تو تاثیر میگیرم.. معلومه ک وقتی دو نفر با هم باشن جز ب جز رفتاراشون رو هم اثر میذاره... فرداش بی مقدمه اومد گفت از شرایط و وضعیت خودش. از این ک خستس هیچ امیدی نمیبینه و این چیزا اذیتش میکنه... من بلد بودم امید بدم ک همه چیز درست میشه و این حرفا؟ اونم به کسی که خودش این حرفا رو حفظه و خودش آدم امید دادن به بقیس؟... نه... من کم اوردم... جوابی نداشتم... بعد یه کم دوباره خودش اومد گفت ببخشید.  گفت من نیاز داشتم این حرفا رو بزنم راستش هر چند وقت یه بار لازم دارم بگم اینا رو... چون هیچ وقت به کسی نگفتم چون همیشه من اون آدمه بودم که امید میداد به بقیه همونم که میگفت همه چی درست میشه نگران نباش... 

من مردم براش... چون تو رابطه خودمونم همینطور بوده... چون اون آدمه که همیشه نگرانه همیشه نق میزنه همیشه ناامیده من بودم... و اونی ک حرفای خوب میزنه اونه... بعدش حرفای خوب زد... از با هم بودنمون... از اینکه کنار هم میتونیم همه چیزو درست کنیم... از این که با هم باشیم دست تو دست هم بریم جلو درست میشه... اما سختی داره. دست انداز داره... یه جاهایی ممکنه خسته شیم.  ممکنه نفس کم بیاریم... اما با همیم... 

حرفای خوب میزدیم... رفتم کتابخونه کتاب گرفتم. شبش رفتم خابگا کلی حسای خوب داشتیم و خوب بود... صبحش رفتم دانشگا وصورتجلسه رو امضا کردم... ظهرش کلی ویس فرستادیم و مسخره بازی... عصرش برگشتم خونه... شبش گوشیم خاموش شده بود زدم به شارژو بدون اینکه بهش خبر بدم رفتم بالا و فیلم عروسی اهمد و که تازه گرفته بودن و نشستیم نگا کردیم. چقد لباسم قشنگ بود. اصن تو فیلم هم ملومه چقد خوبع و خاص و قشنگه نسبت به بقیه.. اینو همه دوستامم ک دیده بودن بهم گفته بودن و چقد کیف کردم از دیدن خودم و چقد اصابم خورد شد ک انقد گوشه و کنار میرفتم. مثلا من خاهر دوماد بودم باید میرفتم وسط قر میدادم و مجلسو تو دست میگرفتم نه اینطوری... از یه طرفم بدم نیومد شاید اگ اونجوری جوگیر میشدم ضایع تر بوده... :دی...  انی وی.. چی میگفتم.. اها اخر شب اومدم پایین و بهم گفت کجایی تو اصلن... ک میدونم تقصیر من بود میدونم تقصیر من بود باید خبر میدادم. کرم از خودم بود... حالا این ب کنار، باز سر یه چیز کوچیک بی اهمیت بحثمون شد.. ینی یه چیز کوچیک و انقد بزرگش کردیم ک بابتش بحث کنیم باهم. باز دوباره اصابم خورد شد....  شاید این بحثام قبلن بوده.. الان من حساس شدم بخاطرش.. انتظار دارم اون حس خوب باشه و ادامه داشته باشه و هیچ بحث و ناراحتی کوچیکی هم پیش نیاد... شایدم هر دومون تو شرایط خوبی نیستیم همین باعث میشه این مشکلا پیش بیاد... درست نمیدونم... 

دوست دارم زودتر امتحانام تموم شه... خیلی از این نظر فشار رومه... یه بخشی از ذهنم آزاد بشه...  هووم... خیلی حرف زدم. 

  • ۳۸

جام جهانی چشمات

  • ۱۸:۱۱

چشمای تو ای یار... چشمای تو.... من غرق میشم توی چشمات بی اونکه حواسم باشه کجای خیابون و کجای این نقطه از شهر وایسادیم... بدون اینکه حواسم باشه کیا از کنارمون رد میشن و کیا رد نمیشن.. .. دنیا برام کوچیک و محو بشه و بشه یه نقطه ی کوچیک... بعد تو اون نقطه من باشم و تو.... انگار که فقط من هستم و تو... بعد خیره میشم به چشمهات... آخ از چشمهات... نگم برات که برام خود زندگیه... نگم که از دنیا همین قاب برای من کافیه..... چی داره توش آخه که با من این کارو میکنه... چطور میشه اون همه مهربونی و اون همه آرامش و اون همه یاغی گری و اون مشکی دوست داشتنی ک خودش بلده چطور مسحورم کنه همه با هم جا بشن تو چشمات.. تو چشمای تو...تو چشمای تو عشقم...  بی خود نیس که میگن جام جهانی چشمات... تو خودش غوغایی داره عجیب... چشمات منو بلده...  من چشماتو بلدم... من عاشق اون لحظه هاییم ک نگات میکنم و چشمات خیره میشه تو چشمام... عاشق لحظه هاییم که دنیا جمع و کوچیک میشه و توش من میمونم و تو... تو و چشمات. .. عاشق همین لحظه هام عشقم... نگات کنم نگام کنی دنیا بخنده بهمون.. از تموم دنیا چشمات برای من بسه... نگات مال من باشه دنیا برای منه... جادوی چشمای تو عجیب آرامشمه... جادوی چشمات که یه جهان داره تو خودش... 

چالش جام جهانی چشمات رادیوبلاگی ها

شما هم دعوتین به این چالش. 

  • ۵۹

6

  • ۲۲:۵۷

دلم برای آینداک ک تنگ میشه گریه کردن میتونه آرومم کنه... چقد الان احتیاج داشتم اشکامو بذارم بیان... و سبک شم... این چند روز انقد کلافه بودم تو رفتارمم مشخص بود... از تمام حرفاش ناراحت میشدم... حساس میشدم اصبانی و بهونه گیر کلافه... چقد خوبه گریه هس... گریه از سر دلتنگی... که بعدش سبک شی و اروم.... 

امشب مثلا شب امتحانمه... 😢

  • ۱۲

5

  • ۱۹:۴۱

داشتم به مهتای میگفتم دقت کردی وقتی زندگیتو‌ مثل یه داستان طولانی نگاه میکنی میبینی این بخشی که توش هستی این جای داستانی که قرار گرفتی چقد کوچیک و بی اهمیت میاد هر چقدر از نظر تو بزرگ باشه... بعد داشتم به زندگیم فکر میکردم بزرگتر و کلی تر... بعد دیدم چقد مشکلات الانم کوچیک و نادیدنی هستن حتی... بعد اروم شدم...  این روزا شاید لازم دارم کل داستان زندگیم یادم بیاد...  به قول مهتای وقتی ننه شدی لباس گلگلی هاتو پوشیدی حتی امروز و حس و حالتو یادت نمیاد... پس الکی به این مشکلا فکر نکن... دیدم راست میگه... این روزا احتیاج دارم خودمو ننه ای تصور کنم با لباسای گلگی...  

  • ۲۲

4

  • ۲۳:۴۶

بازم موقع درسو امتحان شده و من دارم به هزار تا کار نکردم و هزار تا برنامه ای که دارم فکر میکنم و همراه با عذاب وجدان درس نخوندن منتظرم زودتر این ایام تموم شه و نقشه های ذهنمو یکی یکی عملی کنم -_- 

  • ۲۰

3

  • ۱۷:۳۱

چقد خوب شد ک وبمو عوض کردم و آینداک دیگ اینجا رو نمیخونه و راحت میتونم بنویسم... رفته خونشون.. و باز دوباره اون حسای قدیمی سراغ من اومده... دست خودم نیست... گریه م گرفته... از اینکه دقیقن میفهمم چ حسیه دیدنش بعد مدت ها... بودن کنارش... حرف زدن باهاش... چه حس و حالیه... و این حسا برای من اتفاق نیفتاده و خانوادش اینا رو دارن حسودیم میشه... حسودیم نمیشه... فقط دوست داشتم برای من اتفاق بیفته... برای من ک هزار برابر بیشتر دلتنگم... هعیی... خیلی دوستش دارم... دوست داشتنم داره بزرگ و بزرگ تر میشه... مثل یه دایره... یه دایره ی بزرگ... از بین شکل های هندسی دایره رو دوست دارم انگار یه جور بی انتهایی تو خودش داره... آره...  من به جای نشستن و حرف زدن راجعب این چیزا بهتره برم درسامو بخونم...  کام آن.. ایتس استادیز تایم...  -_-

  • ۲۶

2

  • ۱۵:۳۰

چند روز‌ دیگه امتحانام شروع میشه و‌ هنوز هیچی نخوندم... تو این دو سه روز باقی مونده دارم سعی میکنم جمعش کنم جزوه ها رو... و امیدوارم خوب شن امتحانا... چون واقعن قضیه مرگ و زندگیه... از یه طرفم دلم برای آینداک تنگ شده... اگه قرار باشه تو این روزا ببینمش مسلمن رو امتحانام و درس خوندنم تاثیر میذاره چون باید کلی فکر کنم و برنامه بچینم برای اومدنش... اگه هم نیاد دلتنگی یه جور اثر خودشو‌میذاره...هووم... 

خاهری و جوجه ها هم امروز میان... خانواده ی پر جمعیتمون جمعش جمع میشه باز... کلن این تعطیلات چند روزه جوری شده که هر کس یا به فکر سفر و گشتن با یاره یا دیدار و جمع شدن کنار خانواده و دیار و این جور صوبتاس... و اما من؟؟من این مدل درگیر درس و امتحاناییم که خوندنش برام عذاب آورترین کار ممکنه... هعیی...  بعله اینجوریاس...  

  • ۱۳
۱ ۲
پربیننده ترین مطالب
پیوندها
Designed By Erfan Powered by Bayan