سمولان

اینجا نوشته هامو‌ مینویسم خاطراتمو افکارمو... و هر چی

8. من و تو...

  • ۱۳:۴۵

خیلی خستم... از این همه بحث و دلخوری ک بینمون پیش میاد خسته شدم. یا من از اون ناراحت میشم یا اون از من... یا من برای اون باید توضیح بدم یا اون برای من... خسته شدم و میدونم خستگی من بخاطر اوضاع خودمه... خستگی اون هم بخاطر شرایط و وضعیتشه... اون شب ک بهش گفتم چرا اینجوری شده بینمون.. چرا اون حس خوبه یه کم طولانی تر بینمون نمیمونه... خودش هم مونده بود ک واقعن چرا.. چرا واقعن انقد مدام و پشت هم دعوامون میشه. اون شب گفت یه جور کلافگی توت میبینم... مدام ناراحت میشی...بعد همه صحبتا گفتم  چرا من باید کلافه باشم... معلومه من از تو تاثیر میگیرم.. معلومه ک وقتی دو نفر با هم باشن جز ب جز رفتاراشون رو هم اثر میذاره... فرداش بی مقدمه اومد گفت از شرایط و وضعیت خودش. از این ک خستس هیچ امیدی نمیبینه و این چیزا اذیتش میکنه... من بلد بودم امید بدم ک همه چیز درست میشه و این حرفا؟ اونم به کسی که خودش این حرفا رو حفظه و خودش آدم امید دادن به بقیس؟... نه... من کم اوردم... جوابی نداشتم... بعد یه کم دوباره خودش اومد گفت ببخشید.  گفت من نیاز داشتم این حرفا رو بزنم راستش هر چند وقت یه بار لازم دارم بگم اینا رو... چون هیچ وقت به کسی نگفتم چون همیشه من اون آدمه بودم که امید میداد به بقیه همونم که میگفت همه چی درست میشه نگران نباش... 

من مردم براش... چون تو رابطه خودمونم همینطور بوده... چون اون آدمه که همیشه نگرانه همیشه نق میزنه همیشه ناامیده من بودم... و اونی ک حرفای خوب میزنه اونه... بعدش حرفای خوب زد... از با هم بودنمون... از اینکه کنار هم میتونیم همه چیزو درست کنیم... از این که با هم باشیم دست تو دست هم بریم جلو درست میشه... اما سختی داره. دست انداز داره... یه جاهایی ممکنه خسته شیم.  ممکنه نفس کم بیاریم... اما با همیم... 

حرفای خوب میزدیم... رفتم کتابخونه کتاب گرفتم. شبش رفتم خابگا کلی حسای خوب داشتیم و خوب بود... صبحش رفتم دانشگا وصورتجلسه رو امضا کردم... ظهرش کلی ویس فرستادیم و مسخره بازی... عصرش برگشتم خونه... شبش گوشیم خاموش شده بود زدم به شارژو بدون اینکه بهش خبر بدم رفتم بالا و فیلم عروسی اهمد و که تازه گرفته بودن و نشستیم نگا کردیم. چقد لباسم قشنگ بود. اصن تو فیلم هم ملومه چقد خوبع و خاص و قشنگه نسبت به بقیه.. اینو همه دوستامم ک دیده بودن بهم گفته بودن و چقد کیف کردم از دیدن خودم و چقد اصابم خورد شد ک انقد گوشه و کنار میرفتم. مثلا من خاهر دوماد بودم باید میرفتم وسط قر میدادم و مجلسو تو دست میگرفتم نه اینطوری... از یه طرفم بدم نیومد شاید اگ اونجوری جوگیر میشدم ضایع تر بوده... :دی...  انی وی.. چی میگفتم.. اها اخر شب اومدم پایین و بهم گفت کجایی تو اصلن... ک میدونم تقصیر من بود میدونم تقصیر من بود باید خبر میدادم. کرم از خودم بود... حالا این ب کنار، باز سر یه چیز کوچیک بی اهمیت بحثمون شد.. ینی یه چیز کوچیک و انقد بزرگش کردیم ک بابتش بحث کنیم باهم. باز دوباره اصابم خورد شد....  شاید این بحثام قبلن بوده.. الان من حساس شدم بخاطرش.. انتظار دارم اون حس خوب باشه و ادامه داشته باشه و هیچ بحث و ناراحتی کوچیکی هم پیش نیاد... شایدم هر دومون تو شرایط خوبی نیستیم همین باعث میشه این مشکلا پیش بیاد... درست نمیدونم... 

دوست دارم زودتر امتحانام تموم شه... خیلی از این نظر فشار رومه... یه بخشی از ذهنم آزاد بشه...  هووم... خیلی حرف زدم. 

  • ۵۲
علیــ ـرضا
آره خیل ی حرف زدین
چقدر فشار هستش رو بچه درس خوونا
ربطی به بچه درس خون بودن نداره که. کلن امتحان و درس با خودش استرس داره... لااقل برای من. 
علیــ ـرضا
داره خیلی ربط
از اونجایی میگم ربط نداره که من درسخون نیستم و نمیخونم ولی استرسش باهام هست. 
مهدی گرامی
شاید بحث کردن به نظر من مال خوبی رابطه ها باشه
آخه وقتی هیچ بحثی نباشه مطمعن یکی از دو طرف تمام خرفش نزده
اوهوم. همینطوره. بالاخره بحث هم تو رابطه هست. نباشه غیرطبیعیه
خاتون ..
همین اروم شدن بعد از طوفان بینتون خیلى خوبه حتى بنظرم بعضى وقت ها رابطه رو نزدیک تر هم میکنه. این قسمت پستت رو که خوندم کلى حس خوب گرفتم و برات خوشحال شدم که سعى میکنید با هم با مشکلاتتون کنار بیاید چون خیلى خوب و با ارزشه.
ایشالا امتحاناتت هم به خوبى بگذره :)
هوم شایدم.. اره فکر کنم همینطوره ک میگی.. 
اهوم از این نظر همیشه حرف میزنیم از مشکلات بینمون و نمیذاریم ناراحتیه بمونه... و سعی میکنیم با هم هر چی ک هست و حل کنیم.. من قبلن آدمی نبودم که از ناراحتیام حرف بزنم... هر جا چیزی ناراحتم میکرد تو خودم میریختم و این همه چیزو بدتر میکرد.. . ولی الان یاد گرفتم که هر جا چیزی اذیتم میکنه بگمش تا درست شه.. و  واقعن به این نتیجه رسیدم که با حرف زدنه ک میشه خیلی از مشکلا  رو حل کرد...
هوم‌مرسی امیدوارم... 
یکــ ـتا
:)
هادی خان
سخت ترین کار دنیا درک کردن همدیگست.نیمدونم ولی اگه یه نفر داره سعی میکنه کمک کنه شاید آدم باید قدرشو بیشتر بدونه.میدونی آدم فک میکنه کسی که کنارشه تا ابد قراره بمونه.اصلا قصه ی زندگی اینه که آدمیزاد،آدمای مهم زندگیش رو فراموش میکنه.واسه بعضیا پدر مادر یا کسی که دوسش داره یا هرچی.فک میکنه تا همیشه هستن.ولی راستش اینجوری نیست:)
من که راجعب بودن یا از دست دادن آدما تو پستم حرف نزده بودم. ولی اینی که میگید درسته. فکر کنم همه آدما هم اینو میدونن که هیچ کس قرار نیس تا ابد بمونه. حتی خود ما. 
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
پیوندها
Designed By Erfan Powered by Bayan