سمولی...

اینجا نوشته هامو‌ مینویسم خاطراتمو افکارمو... و هر چی

سمولی...

اینجا نوشته هامو‌ مینویسم خاطراتمو افکارمو... و هر چی

سمولی...

باید دست هایم را بگیرم خودم را بردارم و ببرم گوشه ای بنشانم... گوشه ای آرام و پر از سکوت...گوشه ای که شاید آبی باشد شاید نباشد... شاید ماه باشد یا خورشید... آسمان باشد و تمام بی نهایتش و یا نوری باشد تا دور دست ها....شاید چمن ها باشد یا نباشد اما رنگ سبزی باشد و قوقوی مرغابی ها... و چیزی که به عنوان خدا در ذهنم ساخته ام باشد...
و آن وقت به اندازه تمام ثانیه های عمرم و تمام انبوه کلمه های ذهنم و به اندازه تک تک غم نومه هایم و دانه به دانه ی شادی های کوچک اما پر از لذتم،برایش آواز بخوانم... و او تماشایم کند... و آواز بخوانم و تماشایم کند ....و آواز بخوانم و تماشایم کند...
کانال تلگرامم: samo0li@
اینستاگرام: _samiraf_
توییتر: samirafk1
پینترست: samirafk1
گودریدز: samirafk

11.قهر و دلخوری

شنبه, ۲ تیر ۱۳۹۷، ۱۱:۴۱ ب.ظ

صبح امتحانا رو دادم اون دوتا رو و همینکه تموم شد و ازش گذشتم حس سبک تری دارم هر چی که بود... ظهری زنگ زدم ب یار قبل از این ک بخوابم داشتیم حرف میزدیم متوجه نمیشدم چی میگع.. بعد از چند دقیقه دوباره یه چیزی گفت گفتم چیی دوباره تکرار کرد گفتم چی... بعد از چند لحظه ک رفت بیرون صداشو از حالت عادی بالاتر برد گفت دارم میگم گوشی. یه چند لحظه صبر کن  و اینا. گفتم ینی ک چی با من اینجوری میحرفی ؟کاری ندارم بات اصن. گفت من بخاطر تو از اتاق پاشدم اومدم بیرون.حالا میگی کاری ندارم.  گفتم نمیخام بخاطر من بیای وقتی اینجوری میحرفی برگرد همون جا. دیگ خدافظ. اونم گف خدافظ. و همینا باعث شد اصاب هر دومون خورد شه. گوشی و بندازم یه طرف و خاب بعد از امتحانمو برم... بعد هم اتاقیم بیاد یه کم باش حرف بزنم بعد دوباره یادم بیاد حرفای بین من و یار و بش زنگ بزنم جواب نده.. بعد بگم ولش کن من چرا خودمو ناراحت کنم و فلان... بعد هی مدام یادم بیاد... اونم مدام یادش بیاد و در حد چند تا پیام بدیم... عصری برگشتم خونه. راستش این مدت زیادتر از همیشه خابگا بودم و عادت کردم یه جورایی و خونه رو دوست ندارم. تو قطار یه دختره نشست کنارم و کلی حرف زدیم. ینی بیشتر اون حرف زد. شنیدن قصه ی آدما رودوست دارم. سی و دو سالش بود. بازاریاب بود و تو یه شرکت کار میکرد. کلی پول جمع کرده بود خونه خریده بود و کلی قسط و وام. سفر میرفت. خانواده ی مذهبی داشت که هنوز نتونسته متقاعدشون کنه و این رفتاراشو و شکل و ظاهرشو بنظر دوست ندارن ولی دیگه چیزی بهش نمیگن. بعضی کاراشم پنهونی میکنه. میخاد این قسطاش ک تموم شد بره تو خونه خودش زندگی کنه و ازدواج نمبخاد بکنه. و میخاد یه دختر بیاره بزرگ کنه... گذشتشو دوس نداشت. سی سالگی شو دوست نداشت. از خاهرش گفت. از خانوادش... محیط کارش. گفت رئیسش قراردادشو یک ماهه کرده. اونم قرار داد اینو که انقد برای شرکت خوب بوده. ناراحت بود. میگفت همکاراش زیرابشو زدن. همکارای جدیدش... و این حرفا... داشتم چند پیام به یار میدادم. شب رسیدم خونه. داشتم فکر میکردم چقد خوبه من و یار هر چقدرم همدیگه رو اذیت کنیم نمیتونیم تحمل کنیم و شبش نشده آشتی میکنیم. داشتم فکر میکردم باز خوبه این ناراحتی و دلخوریا مال هر دومونه. اگ من ناراحتم میدونم اونم مثل منه. میدونم شب میخاد این بازی وتموم کنه میاد میگه خیلی بدی. و من میدونم این خیلی بدی ینی «چرا از صبح منو ناراحت کردی و اذیتم کردی و پشت تل گفتی نمیخام بات بحرفم.منی ک قبلش گفتم حوصله ندارم از تخت پاشم بخاطر تو رفتم بیرون و تو میگی کاری نداری.»  و منم بگم تو بدی. ینی «خودت بد حرف زدی. خودت خاستی. خودت اصلن حواست نبود و... تو بدی ک منو اذیت کردی و گذاشتی تا الان این وضع باشه..». بعد با هم تمومش کنیم و بشیم مث سابق... هرروز ک میگذره بیشتر داریم همو میشناسیم. انگار هر بار یه چالش جدیده.. و چقدر خوبه بودن با یار...  چقدر بزرگ و وسیعه... چقدر میتونم راجعبش حرف بزنم و... و این نوشته ها حتما ادامه داره.... 

  • سمولی ..

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">