سمولان

اینجا نوشته هامو‌ مینویسم خاطراتمو افکارمو... و هر چی

15.چی بهتر از تو...

  • ۱۶:۱۵

دیروز با آینداک ویدیوکال صحبت میکردم... چقدر بیشتر دلم براش تنگ میشه وقتی تصویرشو میبینم اما کنارم نیست... وسطش دستامو میبرم جلو و فاک تکنولوژی چرا قابلیت تاچ نداره... وسطش یهو دلم میگیره... من به این تکنولوژی عادت نکردم... نمیتونم بگم چه خوبه که الان انقد راحت میتونیم‌حرف‌ بزنیم و همدیگه رو ببینیم. من بغضم میگیره چرا پیشت نیستم... بعد تو حواست هست با شوخی و خنده و با اداهای قشنگت حواسمو پرت کنی و دوباره لذت‌ببرم از اینکه انگار واقعن کنارتم.... 

دیشب داشتیم حرف میزدیم بهش میگفتم یادته اوایل رابطه مون چقدر مسخره بود‌... چرا اونجور بودیم... چندین و چند باری که هی جدا میشدیم و دوباره برمیگشتیم با هم... اونم به اون صورت... که حتا یادمه مهتای خسته شده بود و میگفت اگه این دفه کات کردی دیگ ب من نگو دو روز‌ بعدش با همین. 😕 واقعن برای خودمم مسخره بود... 

بهش میگفتم اصن اون موقع ها دوسم داشتی.. بهش میگفتم از کی فهمیدی دوسم داری. میگف یه دفه که به وجود نیومد که بخام براش تاریخ بزنم یه حسی بود که بیشتر و بیشتر میشد...... راس میگف... واسه منم همین بود... شاید اون موقع ها شکل رابطه مون درست نبود... شاید دوست داشتن واقعی و اون چیزی که همیشه تو تصورم بود نبود... اما با همین شکل عجیبش پیش رفت... به قول تو مث یه میوه س که اول کاله بعدش کم کم میرسه... پیش رفت و رسید به اینجا.... رسید به اینجایی که الان واقعی و از ته قلب همو دوست داریم... به خاطر همه ی اون چیزی که هستیم...

چی قشنگتر از این... 

💜💜 


  • ۱۳
مهدی گرامی
اره واقعلن دوس داشتن کم کم به وجود میاد یواش یواش اونقدر عمیق میشه که نمیشه جلوش،بگیری،پ این دوست داشتن ها خوب عمیق هستن
اهوم... 
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
پیوندها
Designed By Erfan Powered by Bayan