سمولی...

اینجا نوشته هامو‌ مینویسم خاطراتمو افکارمو... و هر چی

سمولی...

اینجا نوشته هامو‌ مینویسم خاطراتمو افکارمو... و هر چی

سمولی...

باید دست هایم را بگیرم خودم را بردارم و ببرم گوشه ای بنشانم... گوشه ای آرام و پر از سکوت...گوشه ای که شاید آبی باشد شاید نباشد... شاید ماه باشد یا خورشید... آسمان باشد و تمام بی نهایتش و یا نوری باشد تا دور دست ها....شاید چمن ها باشد یا نباشد اما رنگ سبزی باشد و قوقوی مرغابی ها... و چیزی که به عنوان خدا در ذهنم ساخته ام باشد...
و آن وقت به اندازه تمام ثانیه های عمرم و تمام انبوه کلمه های ذهنم و به اندازه تک تک غم نومه هایم و دانه به دانه ی شادی های کوچک اما پر از لذتم،برایش آواز بخوانم... و او تماشایم کند... و آواز بخوانم و تماشایم کند ....و آواز بخوانم و تماشایم کند...
کانال تلگرام نقاشیام:samiart1@
اینستاگرام: _samiraf_
توییتر: samirafk1
پینترست: samirafk1
گودریدز: samirafk

24.تولدم

دوشنبه, ۲۲ مرداد ۱۳۹۷، ۰۳:۰۴ ب.ظ

گند خورده بود به تولدم... به یار گفته بودم امروز روز من است.  روزم را ازم دزدیده بودند... برای هیچکس مهم نبودم... تصورم این بود کیک میخریم با دلستر بشقاب ها را میچینیم و مینشینیم کنار هم و کیک میخوریم... همین...  تمام آن چیزی که از جشن تولد برای خودم انتظار داشتم همین بود و بس... که توی این کیک خوردن من خانواده ام را کنار خودم ببینم... مامان بابا خاهر و برادرهایم... ببینم چنگال را میزنند توی کیک و میبرند سمت دهانشان... ببینم لیوان را برمیدارند میبرند بالا و سر میکشند. و لابلای خوردن اگر یادشان ماند میگوید هیی تولدت مبارک خیلی خوشمزه بود... بعد من توی دلم کیف کنم اینها ک کنارم نشستند بخاطر من است.. این چنگال ها که میخورد توی بشقاب این لیوان ها که سر میکشد بالا بخاطر من است... اما چه شد... یک نفر مریض شد بابا و مامان و خاهر و برادر رفتند بالا... تمام طول روز از صبح تولدم که بیدار بودم( البته منظورم همان ظهر است) میرفتند بالا و می آمدند پایین و هیچکس برایش مهم نبود امروز روز من است... من هم با خانواده رفتم بالا و آمدم پایین... آنجا که نشسته بودم گفت ایی واییی ببخشید که اینطور شد امروز تولد تو بود... و‌ همین جمله ها بیشتر ناراحتم میکرد... یکی دیگر از آن طرف میگفت هییی اووو راستی تولدتم مبارک باشه... که یعنی چه جالب وسط این درد و مریضی انگار تولد تو هم هست همین را کم داشته ایم.. و بعد هه هه هه... من اما گذاشتم آمدم پایین... روزم داشت تمام میشد... کاش خاهرم میگفت بیا یک پفک بگیریم و روز تو را داشته باشیم... آن لحظه همین هم راضیم میکرد و‌ برایم میشد بهترین تولد دنیا که وسط درد ها و مریضی ها باز هم وجود داشت باز هم روز من بود و مهم بود... بعد دانه دانه پفک ها را میکردیم توی حلقمان و من توی دلم کیف میکردم خاهرم بخاطر من نشسته اینجا دانه های پفک را میبرد لای دندانهایش و خش خش میکند... این روز من است و ما نشستیم توی شادی کوچکی ک برای من بینهایت است داریم پفک میخوریم... و وسط پفک خوردن ها میگوید تولدت مبارک... و من کیف میکنم... اما هیچی نبود جز یک رویا... تلفن را برداشتم اوردم توی اتاقم به یار زنگ زدم گفتم ناراحتم غمگینم روزم دارد تمام میشود و هیچ کس به فکر من نیست... گفت خودت باید برای خودت مهم باشی... گفت خودت باید جشن بگیری برای خودت و وسطش به خودت بگویی تولدت مبارک تو لایق بهترین هایی... گریه میکردم گفت بیست و چند سالت شده بس کن خجالت بکش عین بچه ها برای چی گریه میکنی پاشو آن کاری که خودت انتظار دارد برایش انجام دهند را برایش انجام بده تا خوشحال شود.... گوشی را گذاشتم... اشک هایم را پاک کردم... لباس هایم را پوشیدم و از خانه زدم بیرون... رفتم نشستم توی آیسپکی... آیسپک شکلاتی ام آمد. نی را گذاشتم توی دهنم و زور زدم تا محتوایش بیاید بالا.... صدای موسیقی توی گوشم بود... صدای دختر و پسری آن طرف تر قاطی شده با صدای موسیقی...یاد یار افتادم و جای خالیش کنارم...  حس های خوب توی فضا پخش شده بود و امروز روز من بود... موز و شکلات و شیر و بستنی و محتوایتش از نی می آمد بالا... یادم امد به خودم بگویم تولدت مبارک بهترین... و حس و حالم هر چ ک بود بهتر شده بود... به یار پیام دادم مرسی از پیشنهادت... امروز روز من بود و روز من ماند...  و هیچکس هم باعث خراب شدنش نشده.... خودم را خوشحال کرده بودم و بهش تبریک گفته بودم... و این همان چیز بظاهر کوچک و از نظر من بزرگی بود که خواسته بودم... تولدم مبارک من بود... 

  • سمولی ..

نظرات (۳)

تولدتون مبارک . بهترین ها براتون رقم بخوره .
پاسخ:
خیلی ممنون ^_^
تووولدت مبارک با یک عالمه ارزوی قشنگ
تنت سلامت و دلت شاد :)
پاسخ:
مرسیی خیلی ممنونن
خخخ خوبس من برعکس از تولد گرفتن در میرم نه اینکه بدم بیاد ولی خاطره خوبی از تولد گرفتن ندارم با اینکه لحظات خیلی خوبی هم داشتم میونش :)

تولدتون مبارک بوده باشد
مهم حس خوب بودنه و گرنه تولد که بهونه ای بیش نیست :/
پاسخ:
من ولی فکر میکنم تولد روز مخصوصه هر آدمه و باید بهش احترام گذاشت و به دنیا اومدنشو با ارزش دونست و بهش یاداوری کرد... 
اما خب بعضیام فکر میکنن خیلی مهم نیس این قضیه. مثل خانوادم. یا شما و خیلیا... انقد مهم نمیدوننش. و خب عیبی هم نداره
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">