سمولی...

اینجا نوشته هامو‌ مینویسم خاطراتمو افکارمو... و هر چی

سمولی...

اینجا نوشته هامو‌ مینویسم خاطراتمو افکارمو... و هر چی

سمولی...

باید دست هایم را بگیرم خودم را بردارم و ببرم گوشه ای بنشانم... گوشه ای آرام و پر از سکوت...گوشه ای که شاید آبی باشد شاید نباشد... شاید ماه باشد یا خورشید... آسمان باشد و تمام بی نهایتش و یا نوری باشد تا دور دست ها....شاید چمن ها باشد یا نباشد اما رنگ سبزی باشد و قوقوی مرغابی ها... و چیزی که به عنوان خدا در ذهنم ساخته ام باشد...
و آن وقت به اندازه تمام ثانیه های عمرم و تمام انبوه کلمه های ذهنم و به اندازه تک تک غم نومه هایم و دانه به دانه ی شادی های کوچک اما پر از لذتم،برایش آواز بخوانم... و او تماشایم کند... و آواز بخوانم و تماشایم کند ....و آواز بخوانم و تماشایم کند...
کانال تلگرام نقاشیام:samiart1@
اینستاگرام: _samiraf_
توییتر: samirafk1
پینترست: samirafk1
گودریدز: samirafk

32.به خودمون کمک کنیم ناراحت نباشیم

سه شنبه, ۱۳ شهریور ۱۳۹۷، ۰۳:۱۳ ب.ظ

یک: ذهن آگاهی... این باعث میشه حواست باشه به همه چی. و از بالای ذهنت خودتو بهتر تماشا کنی. با این روش هیچ وقت ساعت های زیادی غمگین نمیمونی و وقتی میبینی خیلی غمگینی خودت ک اون بالا هستی و در حال تماشای خودتی به بهترین نحو کمک میکنی به خودت که پاشی و دست از غصه خوردن برداری. برای من امروز اینطور اتفاق افتاد. داشتم کتاب میخوندم.رمان. مامانم اومد گفت بجای خوندن اینا درساتو بخون فلان بشی و فلان کنی. مث فلانی ک فلان کرد و فلان شد. مقایسه! چیزی که ب شدت ازش بیزار بودم و علت حسادتام نشات گرفته از همینجاست. اولش باز ناراحت شدم و اصبانی شدم. بعد وقتی داشتم خودمو از بالا نگاه میکردم دیدم فایده نداره بشینم بابت این مساله ناراحت بشم بعد غصه های بزرگتر بیاد سراغم بعد ببینم چقد من بدبخت بیچاره مظلومم. بعد تو اخلاقم تاثیر بذاره و آدمای نزدیکمم درگیرش کنم. و این به یه مساله حاد تبدیل بشه.  پس خودمو جمع کردم رفتم چای خوردم با نقل های خوشمزه ای که خاهر اینا اوردن. و کیف کزدم از شیرینی نقل ها. انگار ک بدنم میگفت باز هم شیرینی. و من باز نقل میذاشتم تو دهنم. و چای مو خوردم تموم شد. بعد رفتم پیش گلدونامون اون گلدون ک دیروز گل دراورده رو نگاش کردم قربون صدقش رفتم ک چ دلبری شده با این گل های قشنگش. بعد دیدم بقیه گل هام دارن نگام میکنن. دست کشیدم  رو برگای قشنگشون وزیباییشونو تحسین کردم. ک چجوری اخه شما انقد سبز و قشنگین. چجوری بوجود اومدین و انقد زییا و عجیبین این طرح ها بنفش و سبزای حسن یوسف و جنس مخمل برگتون. این آلواورا خار ها و ساقه ی بلند حجیم و نقطه نقطه های روی ساقه ش... دلبرای قشنگ... و این چنین حال درونیم عوض شد

دو: مشکلاتو به دید طنز نگاه کنی بهش.  آسون بود گذشتن از حرفی که آزارت داده؟ نه. آسونه فراموش کردن ناراحتیت بخاطر اتفاق افتاده؟ بازم نه. ولی این جواب میده. از اون اتفاق یه ماجرای طنز بسازین. همون شکل اتفاقو به دید طنز بهش نگاه کنین.. ببینید چقذ مسخره میشه.  با این کار میبینین ن تنها ناراحت کننده نیس بلکه جایی هم تعریف کنی میخندن بهش... بله... 

به خودمون کمک کنیم‌‌. 

#دارم_بخودم_کمک_میکنم

  • سمولی ..

نظرات (۱)

پستت به منم کمک کرد مرسی :-):-*
پاسخ:
😍❤ :**
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">