سمولی...

اینجا نوشته هامو‌ مینویسم خاطراتمو افکارمو... و هر چی

سمولی...

اینجا نوشته هامو‌ مینویسم خاطراتمو افکارمو... و هر چی

سمولی...

باید دست هایم را بگیرم خودم را بردارم و ببرم گوشه ای بنشانم... گوشه ای آرام و پر از سکوت...گوشه ای که شاید آبی باشد شاید نباشد... شاید ماه باشد یا خورشید... آسمان باشد و تمام بی نهایتش و یا نوری باشد تا دور دست ها....شاید چمن ها باشد یا نباشد اما رنگ سبزی باشد و قوقوی مرغابی ها... و چیزی که به عنوان خدا در ذهنم ساخته ام باشد...
و آن وقت به اندازه تمام ثانیه های عمرم و تمام انبوه کلمه های ذهنم و به اندازه تک تک غم نومه هایم و دانه به دانه ی شادی های کوچک اما پر از لذتم،برایش آواز بخوانم... و او تماشایم کند... و آواز بخوانم و تماشایم کند ....و آواز بخوانم و تماشایم کند...
کانال تلگرامم: samo0li@
اینستاگرام: _samiraf_
توییتر: samirafk1
پینترست: samirafk1
گودریدز: samirafk

34

چهارشنبه, ۲۱ شهریور ۱۳۹۷، ۱۲:۱۱ ق.ظ

بوی پاییز و حسو حالش داره میاد کم کم... حسش میکنم... و دلم تنگ ترینه... تمام رابطه م با یار خلاصه شده تو حرف زدن های دو ساعته پیامکی وقتی از یونی میاد... و شبم که زود میخابه ک صبحش بیدار شه... وقتی میخاد بخابه و بیشتر از قبل دلم میخاد باهاش راجعب هر چی حرف بزنم که دیرتر بخابه... و بعد همین. فردا و روزهای بعد هم همین این شکلی...

دوباره دانشگاه داره شروع میشه... سروکله زدن تو محیطی که اصلن بهش علاقه ندارم...اصلن اون آدما و اون فضا و اونجا رو دوست ندارم... وقتی فکر میکنم به کل زندگیم میبینم که یه شکل عجیب مسخره ای به خودش گرفته و فکر میکنم مگ میشه زندگی از این گ.هی تر...

همش خستگی و این صوبتاس...

چقد خوب بود اگه یار اینجا بود و نزدیک.... چه خوب بود این دانشگاه تموم بشه و فارغ شم.... چه خوب میشد میرفتم سر کار و پول در میوردم و دردسرای دانشگا تموم میشد. و میتونستم پول درارم مث همه آدمای دیگه.. و چه خوب بودن های از این دست...

دیگه از گرونی و اوضاع قاراش قیشمیش (چه کلمه ی قشنگی دراوردم) نگم و ننویسم...

خبر نتایج کنکور اومده...یه خشم عجیبی تو منه از دانشگاه ، درس، رشته، کنکور... دانشگاه زده شدم... و چیزایی که به این مربوط میشه فقط برام حس بد میاره... و دوست دارم برم تراپی حلش کنم....

و این روزا حس میکنم دلم تفریح میخواد... بودن با دوستا... و دلم میخواد بین آدمایی باشم که اهل هنرن اهل کتابن... آدمایی که از لحاظ شخصیتی یا فکری بهشون نزدیکم یا حداقل دلم بخواد شبیهشون باشم.... دلم چند دونه از اینا میخواد پلیز...

و خب این پستم همش شد ناله و خستگی...

میخوام شروع کنم کتابای هنرستان گرافیک و بخونم...همینطوری... یه چیزایی از توش یاد بگیرم... آره من ِ 25 ساله میخوام کتابای بچه های کلاس دهم یازدهم هنرستان  و بخونم..رشته ی گرافیک...هوم.... و همین
  • سمولی ..

نظرات (۳)

ابتدا آرزوی نزدیکی یار و از بین نرفتن این تشنگی سپس اینکه خب خودت باید برای همه اینا آستین بالا بزنی
پاسخ:
آرزوی از بین نرفتن تشنگی چیه؟ تشنگی ا چی؟ دوست داشتن یار؟ اگه قرار باشه یه روزی تموم شه  این حس خب بذار بشه. لت ایت گو. آرزو نمیخاد که.
یا منظورت اینه نزدیک باشه دوست داشتن از بین میره؟ درست متوجه نشدم
سلام
همه مراحل سختی های خودشو داره، بری سرکار حسرت دوران دانشجویی تو میخوری، متاهل بشی حسرت مجردی و قس علی هذا ...
پس از لحظه و حالت لذت ببر و الا هییییچ وقت نمیتونی لذت از چیزی ببری
پاسخ:
اره شاید
چون الانم دلم برای یه چیزایی تو گذشته تنگ میشه
خیلى بده که مجبور به انجام کارى باشى که دوستش ندارى..حالا از دانشگاه بگیر تا حتى کوچیک ترین انتخاب ها..
امیدوارم زودتر به این آرزو ها و اهدافت من جمله شاغل شدن برسى و توش موفق باشى
پاسخ:
اوهوم خیلی.. 
مرسیی عزیزم.. . اوهوم‌.. ب امید خدا
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">