سمولی...

اینجا نوشته هامو‌ مینویسم خاطراتمو افکارمو... و هر چی

سمولی...

اینجا نوشته هامو‌ مینویسم خاطراتمو افکارمو... و هر چی

سمولی...

باید دست هایم را بگیرم خودم را بردارم و ببرم گوشه ای بنشانم... گوشه ای آرام و پر از سکوت...گوشه ای که شاید آبی باشد شاید نباشد... شاید ماه باشد یا خورشید... آسمان باشد و تمام بی نهایتش و یا نوری باشد تا دور دست ها....شاید چمن ها باشد یا نباشد اما رنگ سبزی باشد و قوقوی مرغابی ها... و چیزی که به عنوان خدا در ذهنم ساخته ام باشد...
و آن وقت به اندازه تمام ثانیه های عمرم و تمام انبوه کلمه های ذهنم و به اندازه تک تک غم نومه هایم و دانه به دانه ی شادی های کوچک اما پر از لذتم،برایش آواز بخوانم... و او تماشایم کند... و آواز بخوانم و تماشایم کند ....و آواز بخوانم و تماشایم کند...
کانال تلگرام نقاشیام:samiart1@
اینستاگرام: _samiraf_
توییتر: samirafk1
پینترست: samirafk1
گودریدز: samirafk

پربیننده ترین مطالب

41

سه شنبه, ۲۴ مهر ۱۳۹۷، ۱۲:۵۱ ق.ظ

دلم گرفته. وبلاگم تنها جایی ا ک میتونم احساساتمو بدون سانسور بنویسم.. بتونم خودم باشم خود واقعیم... تو منو از اینجا شناختی... تو منو از نوشته هام شناختی و ازم خوشت اومد... اول با نوشته هام عاشقم شدی... و من حالا دلم گرفته... این وضع برای هر دومون رضایتبخش نیست... وقتی تازه دیدمت با شوخی و مسخره حرف زدیم انگار ن انگار که سه ماه و ده روزا ندیدمت. بهت گفتم گفتی ساعت دو میرسی ک. گفتی خاستم سوپرایزت کنم نمیدونستم ناراحت میشی برم دیرتر بیام. و من میخندیدم ک نهه سوپرایز شدم. بعد کلوچه برات دراوردم خوردی. بعد نشستیم اون ور. غم عجیبی گرفته بود تو رو. توام دوست نداشتی بشه سه ماه و ده روز... توام انتظار نداشتی بعد این سه ماه و ده روز سهممون از بودن با هم بشه چهار ساعت فقط... ناراحت بودی. نمیخاسم ناراحت باشی گفتم الان ک با همیم... و چقد خوب بود لحظه های با تو...  دلم ب اندازه تمام لحظه هایی که از هم دور بودیم و دوریم گرفته... دلم اندازه تمام لحظه هایی ک با هم نیستیم گرفته... دلم گرفته و نمیتونم برای خودم کاری کنم. من ک کنار تو میخندم. کنار تو خوشحالم. کنار تو عاشقم. تو بهترین رفیق دنیایی. کنار تو خودمو بیشتر از هر وقتی دوست دارم... چقد دنیا نامرده و بی رحم... چقد بی رحمه که سهم من از تو انقدر کمه... تو برعکس من وقتی همو میبینیم خوشحالی و تا چند وقت حالت خوبه. من اما اشکام و گریه هام امونم نمیده... 

ای خدا.... هیی... چی بگم من اخه‌... 

اینجا فقط ناراحتیامو دلتنگیامو مینویسم... باز خوبه اینجا هس

فردا میخایم بریم با بچه ها جیگر بزنیم. امروز داشتم بهش میگفتم من فقط با تو بهم خوش میگذره با تو خوشحالم... دوس دارم با تو باشم و همش تو رو ببینم... کاش میشد فردا تو رو ببینم... گفت هر دو نفری ک تو رابطن همینو میخان... 

 اما چ میشه کرد... 

زندگی جریان داره... اون ازم دوره... و من باید بیشتر با این قضیه کنار بیام... 

فردا برم با بچه ها و خوشحال باشم و بخندم... برم دانشگا... با دوستام باشم و خوش بگذرونم. حواسم به خودم باشه و برای خوشحالی خودم هر کاری ک میشه کنم... و اصلنم به این توجه نکنم که اون ازم دوره و سهم من از اون بشه یک روز از یک مدت زیاد دوری و دلتنگی.... 

دلم تنگه و تنگ تر از این هم مگه میشه.... 

آروم شدم... نه‌... نه.... 

  • سمولی ..

نظرات (۱)

  • خانوم میم
  • درکت میکنم خیلیییی زیاااااد ....
    :`````((((
    پاسخ:
    :((((
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">