سمولی...

اینجا نوشته هامو‌ مینویسم خاطراتمو افکارمو... و هر چی

سمولی...

اینجا نوشته هامو‌ مینویسم خاطراتمو افکارمو... و هر چی

سمولی...

باید دست هایم را بگیرم خودم را بردارم و ببرم گوشه ای بنشانم... گوشه ای آرام و پر از سکوت...گوشه ای که شاید آبی باشد شاید نباشد... شاید ماه باشد یا خورشید... آسمان باشد و تمام بی نهایتش و یا نوری باشد تا دور دست ها....شاید چمن ها باشد یا نباشد اما رنگ سبزی باشد و قوقوی مرغابی ها... و چیزی که به عنوان خدا در ذهنم ساخته ام باشد...
و آن وقت به اندازه تمام ثانیه های عمرم و تمام انبوه کلمه های ذهنم و به اندازه تک تک غم نومه هایم و دانه به دانه ی شادی های کوچک اما پر از لذتم،برایش آواز بخوانم... و او تماشایم کند... و آواز بخوانم و تماشایم کند ....و آواز بخوانم و تماشایم کند...
کانال تلگرام نقاشیام:samiart1@
اینستاگرام: _samiraf_
توییتر: samirafk1
پینترست: samirafk1
گودریدز: samirafk

پربیننده ترین مطالب

۳ مطلب با موضوع «دارم به خودم کمک میکنم» ثبت شده است

43.دارم به خودم کمک میکنم۳

سه شنبه, ۱ آبان ۱۳۹۷، ۰۸:۲۳ ب.ظ

توی این مدتی ک خیلی اتفاقا برام افتاد. ینی میشه گفت بخش بزرگی از زندگیم توی همه ی مدتی که افسرده بودم خیلی چیزا یاد گرفتم. یه زمانی فکر میکردم اگه کسی رو از ته دل دوست داشته باشم و اونم منو از ته دل دوست داشته باشه افسرده نیستم. اما اصل قضیه اصلن به این مربوط نمیشد. شاید ی کم تسکین دهنده بود و باعث میشد یادم بره افسردگیمو. اما هیچ وقت باعث نشد که برای همیشه از بین بره.  اینو تو این یه سال رابطه فهمیدم.  که مشکل افسردگی مشکل تمام ناراحتیام و خستگیام خود منم... اره خود من... تو یه برهه ای فکر کردم بذارم یه کم بیخیال باشم... بذار ببینم زندگی چطور میگذره... بذار هیچ توقعی از خودم نداشته باشم... هیچ انتظاری از خودم نداشته باشم و هیچ هدفی نذارم.... سعی کنم خودمو دوست داشته باشم... و حالا همین تا حدودی بهم کمک کرد. خودمو دوست داشتم و مراقب خودم بودم. سعی کردم هر کاری کنم برای خودم ک شادی رو تجربه کنه. آورتینکینگ و بذاره کنار... و به هیچی فکر نکنه... و کمک هم کرد.... خیلی وقتا یار اذیت میشد بهم میگفت چرا درس و دانشگات برات مهم نیس چرا هیچی برات مهم نیس. من اما خسته تر از این حرفا بودم... من تنها چیزی ک بهش نیاز داشتم آرامش بود... بی فکری بود... و انگار بهم کمک هم کرده.... حالا خیلی چیزها راجعب خودم فهمیدم... حس میکنم دارم به خودم کمک میکنم... حس میکنم شدم دکتر خودم... و روند درمانی که برا خودم در نظر گرفتم داره خوب پیش میره... حس میکنم مرحله ی اولش جواب داده و حالا میخام وارد مرحله بعدی شم... هوم.... 

  • سمولی ..

33.دارم به خودم کمک میکنم۲

چهارشنبه, ۱۴ شهریور ۱۳۹۷، ۰۲:۴۴ ق.ظ

کمال طلبی... همون چیزی ک این روزا فهمیدم دلیل ناراحتیا و خستگیام بوده. ینی بخش بزرگیش مربوط به این بوده. افسوس میخورم بابت این تربیت غلط. تلاش برای بهترین بودن. تو مدرسه چیزی ک یاد گرفتم این بود ک بالاترین باشم. اگه تو هر کلاس بیست و چهار پنج نفره ای، چهار پنج نفر زرنگ بود منم یکی از اون چهار پنج تا بودم. اونی بودم ک ریاضی بالاترین نمره کلاس و گرفت. شیمی اون امتحان سخت و که همه بچه ها از دیدن سوالا شک شده بودن و خوب جواب داد. اونی بودم که عاشق معلم سخت گیر فیزیک شدم وقتی که همه ی بچه ها ازش متنفر بودن. و بخاطرش حتی علاقه م به فیزیک بیشتر شد و عالیترین نمراتو ازش میگرفتم... اونی بودم که تو باشگاه و تکواندو تو مبارزه با اون دختری ک مقام اورده بود یه ضربه بهش زدم ک همه تعجب کردن حتی خودش. اونی بودم ک تو کلاس نقاشی همه میگفتن بهم تو استعدادشو داری حیفه نری نقاشی. و تو کلاس کارم از بقیه بهتر بود...  اونی بودم که دو ماهه مونده ب کنکور که نمیخاستم پشت کنکور بمونم تمام زورمو زدم ک بهترین نتیجه ای ک تو این مدت کم در توانمه رو بگیرم و گرفتم.... بعد رفتم رشته ای رو که فکر میکردم نقاشی و هنر بخشی از اونه و همین منو سمت جلو میبرد. اما انگار رسیدن به کمالات همونجا متوقف شده بود. یا تلاش هام کمتر شد یا نمیدونم... سال سوم دانشگاه فهمیدم من اشتباهی اومدم من باید ی چیز بزرگ انتخاب میکردم جای من اینجا نیس. این شهرو این دانشگاه و این آدما نیس. اون بخش کمال طلبی مغزم بهم دستور میداد که یه چیز بزرگتر و بالاتر انتخاب کنم برای ادامه تحصیل... ولی باز شکست خوردن و دیدن بدبختیا ... روزها گذشته... من اینجام... و نتنها خوشحال نیستم بلکه خسته ترینم...  اون بخش کمال طلبی هنوز به من میگه تو نباید خوشحال باشی. تو بالا نیستی تو اوج نیستی.. درسته دارم درس میخونم تو رشته ای که دوستش ندارم اما همون کمالطلبی باعث میشه همینو هزار برابر گنده تر از حالت عادیش ببینم و ناراحتیمو غصم هزار برابر بزرگتر شه... چند وقت پیش تصمیم گرفتم برم کلاس نقاشی. وقتی میخاستم برم کلاس نقاشی،میگشت که بهترینها رو به من نشون بده...درست همونایی ک برام مشکلات فراوان داره.  و شاید انتخابای دیگ بهتر و منطقی تر میبود،اما از اون بالا بهم میگفت یا این یا هیچی.  بهترین طبق تعریف خودش همینه و لاغیر... این شد که من هیچی رو انتخاب کردم و غمگین تر شدم... اما حالا دیگه نه خودشو قبول دارم و نه تعاریفشو... دلم میخواد یک بار برای همیشه بذارمش کنار... دلم میخواد وقتی که قراره ناراحتی بیاد سراغم اونم سروکلش پیدا نشه و بهم نگه تو هیچی نیستی و به هیچ جا نرسیدی و خوشبختی ینی این عالی ترین ها که تو باید بیای سمتش و هیچ وقت بهش نرسی و بخاطر نرسیدن بهش خودتو بدبختترین بدونی.

 نه!  همینجا همه چی تمومه... دیگه برام مهم نیس وجود تو... و من از حالا دلم میخواد متوسط ترین باشم... و بابت متوسط بودنم حس خوب داشته باشم... و خوشحال باشم. و تو متوسط بودنم سمت جلو حرکت کنم و آروم و خوشحال و راضی باشم. و اگه هم ناراحت بودم خودمو بدبخترین ندونم و فکر کنم ایتس اوکی و راه های دیگ رو امتحان کنم. درست مثل آدمای معمولی... 

کاش تو تربیتمون بجای کمال طلب بودن چیزای دیگه یادمون میدادن. مثلن کار گروهی و تیمی. داشتن یه دغدغه اجتماعی و عنوان کردنش به طریق مختلف. چ میدونم چیزای مثل این... امیدوارم نسل های آینده اینجوری بزرگ شن... که آرامششون هم تو زندگی بمراتب بیشتر باشه... 

#دارم_بخودم_کمک_میکنم

  • سمولی ..

32.به خودمون کمک کنیم ناراحت نباشیم

سه شنبه, ۱۳ شهریور ۱۳۹۷، ۰۳:۱۳ ب.ظ

یک: ذهن آگاهی... این باعث میشه حواست باشه به همه چی. و از بالای ذهنت خودتو بهتر تماشا کنی. با این روش هیچ وقت ساعت های زیادی غمگین نمیمونی و وقتی میبینی خیلی غمگینی خودت ک اون بالا هستی و در حال تماشای خودتی به بهترین نحو کمک میکنی به خودت که پاشی و دست از غصه خوردن برداری. برای من امروز اینطور اتفاق افتاد. داشتم کتاب میخوندم.رمان. مامانم اومد گفت بجای خوندن اینا درساتو بخون فلان بشی و فلان کنی. مث فلانی ک فلان کرد و فلان شد. مقایسه! چیزی که ب شدت ازش بیزار بودم و علت حسادتام نشات گرفته از همینجاست. اولش باز ناراحت شدم و اصبانی شدم. بعد وقتی داشتم خودمو از بالا نگاه میکردم دیدم فایده نداره بشینم بابت این مساله ناراحت بشم بعد غصه های بزرگتر بیاد سراغم بعد ببینم چقد من بدبخت بیچاره مظلومم. بعد تو اخلاقم تاثیر بذاره و آدمای نزدیکمم درگیرش کنم. و این به یه مساله حاد تبدیل بشه.  پس خودمو جمع کردم رفتم چای خوردم با نقل های خوشمزه ای که خاهر اینا اوردن. و کیف کزدم از شیرینی نقل ها. انگار ک بدنم میگفت باز هم شیرینی. و من باز نقل میذاشتم تو دهنم. و چای مو خوردم تموم شد. بعد رفتم پیش گلدونامون اون گلدون ک دیروز گل دراورده رو نگاش کردم قربون صدقش رفتم ک چ دلبری شده با این گل های قشنگش. بعد دیدم بقیه گل هام دارن نگام میکنن. دست کشیدم  رو برگای قشنگشون وزیباییشونو تحسین کردم. ک چجوری اخه شما انقد سبز و قشنگین. چجوری بوجود اومدین و انقد زییا و عجیبین این طرح ها بنفش و سبزای حسن یوسف و جنس مخمل برگتون. این آلواورا خار ها و ساقه ی بلند حجیم و نقطه نقطه های روی ساقه ش... دلبرای قشنگ... و این چنین حال درونیم عوض شد

دو: مشکلاتو به دید طنز نگاه کنی بهش.  آسون بود گذشتن از حرفی که آزارت داده؟ نه. آسونه فراموش کردن ناراحتیت بخاطر اتفاق افتاده؟ بازم نه. ولی این جواب میده. از اون اتفاق یه ماجرای طنز بسازین. همون شکل اتفاقو به دید طنز بهش نگاه کنین.. ببینید چقذ مسخره میشه.  با این کار میبینین ن تنها ناراحت کننده نیس بلکه جایی هم تعریف کنی میخندن بهش... بله... 

به خودمون کمک کنیم‌‌. 

#دارم_بخودم_کمک_میکنم

  • سمولی ..