سمولی...

اینجا نوشته هامو‌ مینویسم خاطراتمو افکارمو... و هر چی

سمولی...

اینجا نوشته هامو‌ مینویسم خاطراتمو افکارمو... و هر چی

سمولی...

باید دست هایم را بگیرم خودم را بردارم و ببرم گوشه ای بنشانم... گوشه ای آرام و پر از سکوت...گوشه ای که شاید آبی باشد شاید نباشد... شاید ماه باشد یا خورشید... آسمان باشد و تمام بی نهایتش و یا نوری باشد تا دور دست ها....شاید چمن ها باشد یا نباشد اما رنگ سبزی باشد و قوقوی مرغابی ها... و چیزی که به عنوان خدا در ذهنم ساخته ام باشد...
و آن وقت به اندازه تمام ثانیه های عمرم و تمام انبوه کلمه های ذهنم و به اندازه تک تک غم نومه هایم و دانه به دانه ی شادی های کوچک اما پر از لذتم،برایش آواز بخوانم... و او تماشایم کند... و آواز بخوانم و تماشایم کند ....و آواز بخوانم و تماشایم کند...
کانال تلگرام نقاشیام:samiart1@
اینستاگرام: _samiraf_
توییتر: samirafk1
پینترست: samirafk1
گودریدز: samirafk

پربیننده ترین مطالب

خیلی وقته مینویسم. از سیزده سال پیش سال هشتاد و پنج. وقتی که اولین وبلاگمو داشتم و توش شعرهایی که دوست داشتم و‌ مینوشتم. و یه سال بعدش اولین وب خاطره نویسیمو...و بلاگفا شده بود دفترچه خاطرات یه دختر دبیرستانی... و اونقد وب عوض کردم و نوشتم تا اینکه بعد از سونامی بلاگفا رسیدم به اینجا... حالا اون دنیای قشنگ وبلاگ نویسی انگار بعد از اون اتفاق تموم شده اما من پایان ها رو دوست ندارم.. دیگه اون حس کشف آدما از دریچه ی غار قشنگ بلاگفا گم شده اما من بازم آدم ها رو پیدا میکنم تو دنیای نوشتنشون غرق میشم... 

من درونگرام... توی خودمم... زیادی بودن توی دنیای بیرون اذیتم میکنه اما با این حال ارتباط ها رو دوس دارم...  دیدن و شناختن آدما رو... تماشا کردن زندگیشونو... و هنوز رویای گشتن و سفر کردن کل دنیا رو با خودم دارم...  یه جایی نوشته بود تو ارتباط ها آدم خودشو بهتر میشناسه و با بخش هایی از خودش که ناشناخته بوده مواجه میشه. جدی ترین ارتباط من با یاره... من میرم میاستم جلوی آینه خودمو میبینم کجاها عصبانی شدم کجا ها خندیدم کجاها گریه کردم کجاها عاشق بودم..و از اینکه بیشتر خودمو شناختم خوشم میاد... . اها... من بیست و پنج سالمه... نمیدونم تا کجاهاشو تا الان درست اومدم و تا کجاشو اشتباه کردم.. ‌اما میدونم ما اومدیم برای اشتباه کردن.. و اشتباه کردنو دوست دارم‌‌‌... من نقاشی میکشم.. بهم یه حس آرامشی میده... مثل وقتایی که میشینین تو کافه و غذای مورد علاقه تون میارن جلوتون و یه کمشو مزه میکنید و میجوین و مزه ها زیر زبونتون و لای دندوناتون میچرخن و پر از لذت میشین‌‌‌... نقاشی برای من همون حسس.. فکر میکنم زیادی حرف زدم... اینجا بخش هایی از درونمو مینویسم... شاید بشه گفت اینجا بلند فکر میکنم‌‌‌‌... و همین...